هم خانواده من کنترلگر و مزخرفن هم خانواده شوهرم.
اول زندگیمون دعوا بود سر اینکه کجا زندگی کنیم کجا خونه بخریم چه طلایی بخریم چه خریدی بکنیم.
شوهرم آدم خونواده دوستی بود ولی من مستقل بودم از اول. شوهرم بها میداد به حرفاشون دنبال این بود همه رو راضی نگه داره. سر این داشتیم به جدایی فکر میکردیم.
یه روز من نشستم قبل ازدواج با شوهرم خیلی جدی حرف زدم. گفتم ببین اگه میخوای حرف مادرت و مادرم اجرا بشه منو بیخیال شو من دیگه طاقت دخالت ندارم.
گفتم بیخیال شو ازدواج نمیکنم ولی اگه منو میخوای بیخبر از خونوادت بیا بریم جایی که خودمون صلاح میدونیم خونه بخریم طلایی که خودمون صلاح میدونیم بخریم.
بعدشم عقد کنیم کسی دلش برات تنگ شد میاد آشتی کنه ولی تنگ نشد آشتی نکرد از همون اولشم خونواده نبوده.
شوهرم نرم شد این حجم از جدیت منو دید. دیگه رفتیم گشتیم خونه خریدیم و عقد کردیم هفته بعدشم عروسی کردیم کارت فرستادیم.