دیروز ظهر باشوهرم یکم بحث کردیم سر اینکه قرار بود برم عروسی باید لباس میخریدم گفتم بزار خودم میرم میخرم تو وقتت ازاد نیس وقتایی میای ک دیگه همه جاتعطیله...برگشت گف نه فقط باخودم میری ...گفتم چی میشه اگه خودم برم اینقد بی اعتمادی?گف بحث اعتماد نیس توخونه نشستی خبر از جامعه نداری چه گرگ صفتایی دارن میگم منکه حجابم مشکلی نداره همه رو ول میکنن اون گرگا میان منو بخورن?میگه نهیهو دیدی یکی بچتو ازت گرف برد باموتور دستت کجا بنده...ازاین حرفا اونقد بهونه اورد کلا گفتم نمیرم عروسی اصلا ب جهنم...
شبش خونه بابام بودیم خواهرم برگشت گف ابجی معلمم سراغتو میگره(اخه معلمه منم بوده)گفتم باشه فردامیام میبینمش...ب اقا گفتم میگهمیبرم همون ده دقیقه ببین منتظرم خودم میبرمت...میگم نمیشه اون ساعت 12اینا میاد مدرسه توام اون موقع سرکاری همبن موقع رفتن منم بزار مدرسه برگشتنی خودم اژانس میگیرم میام...باز گف نه منتظرت میمونم واینا حرصم گرف برگشتم گفتم اره بابا میان منو میخورن یه وقت چشم ازم برنداریا ... الانم پاشد رف برگشت گف برو پایین گف مامانم....منم چشامو بستم خوابیدم یه پیامم دادم که کاری میکنی ادم از شوهر کردنش پشیمون شه بگه همون خونه بابا بهتره...خستم کرده با این ساپورت بازیاش...میگه همه زنا ارزوشونه شوهرشون هرجا مبگه ببره میگم بحث ارزو نیس داری عینه اسیرا رفتار میکنی باهام ...مگه بردتم....میگه نه تو داری بدفکرمیکنی میگم رفتارت اینونشون میده طوری رفتارنکن ک منم همچین قضاوتی بکنم....خستم کرده