احساسی و ذهن خوانی
بهم ی سری چیزا گفت که اتفاق افتاده اصلا برگااااام ریخت
گفت چند وقته دیگه ازش خساست مالی میبینی منم گفتم عمرا من یک سال و نیمه باهاشم ندیدم!
یهو ی روز خیلی رندوم بدون اینکه یادم باشه اصلن این حرفو
بهش گفتم فلان چیزو میخری واسه دوتامون که نخرید ! بعد چند روز یادم اومد اصلا تعجب کردممم
و اینکه ی سری چیزای دیگه هم گفت که داره اتفاق میوفتههههه و پشم ریزون تر از اون که من نمیتونم جلوی این اتفاقارو بگیرم چه خوب چه بد!🫠💘