با توجه به آدمایی که دوروبرم دیدم فهمیدم اونایی که کلا با باباشون بودن و خیلی با باباشون جورن اصلا دنبال محبت کردن یه پسر نمیگردن . مخصوصا اونایی که باباشون تو سن نوجوونی پیشش بوده و درکش میکرده .
من که نه بابام درکم میکرد نه مامانم،بچه اخربودم اینقدزخواهزوبرادرها سرهمه چی منت سرم میزاشتن که همیشه احساس عذاب وجدان داشتم ازسختی روزگارزدواج کردم چون میخاستم فرارکنم ازاون فضا ازچاله دراومدم افتادم داخل چاه،حالاهم خانواده ام میگن حق ندازی جدابشی،همه چی برام حسرت شده همه چی یه اغوش مردونه امن,یه ذره ارامیش همه چی