سلام ب همگی...خانوما من واسه امشب سه تا ازخاله هام رو واسه اولین بار دعوت کردم خونه خودم...و واسه اولین بارم رفتم خرید خونه امروز صبح...مادر شوهرم وشوهرم صب یکم بگو مگو داشتن...صب رفتم پایین ک همراه مادرش برم خرید ک بهم گفت باشوهرت برو خرید من نمیبرمت...این ازسره صبحی ک زد تو برجکم...ودوم اینکه دست عروس کوچیکش رو گرفت و بردش خونه دختر خواهرش وحتی ی تعارف کوچیکم نزد...وب دوروغ ب من گفت ک من میرم خونه دخترخواهرم ولی جاریت میره خونه مادرش اینا...خلاصه من ب تنهایی خونه ی بالا روتمیزکردم...غذا پختم..تدارک میوه چایی شربت وآجیل هم دیدم...گوشت نخریده بودم اومدم دوبسته از فریزر اونا برداشتم ولی ب پدرشوهرم گفتم...حالا ک مهمونا رفتن من ظرفاموشستم پایین مرتب کردم خونشو ک نگه پناه فقط بفکر خودشه...وتمیز نکرده خونه ی منو..توآشپزخونه داشتم ظرفا روجاگیرمیکردم ک دیدم ب شوهرش گفت پناه گوه خورده از گوشتا در اورده...😐
من سکوت کامل بودم
ولی ناراحت شدم بالاخره اون وضع مارو میدونه وتموم خرج دیروز وامروزمون خرج میوه وشیرینی شده بود
نمیدونم چی جوابش بدم...انقدر دلم گرف ک خواستم با مهمونام ازخونه برم😢😢😢😢