انگار آخر و زمان بود
زلزله اومده بود زمین داشت زیر و رو میشد همه داشتن فرار میکردن منم با مامان بابا و خواهرم بودم تنها امید و دلخوشیم این بود که باهاشونم
چون اینجا تنهام خودم
بعد تو خوابم همه دنبال طلا بودن یکیو میدیدن طلا داره میدزدیدن ازش مامانمم یه دستبند نازک داشت تو خوابم همش میگفتم مامان قایمش کن الان میدزدن ازت
خیلی وحشتناک بود از خواب که پریدم ساعت ۴ صبح بود