2777
2789
عنوان

قصه ی عشق

42 بازدید | 0 پست

دیگه بعد یکی دوهفته  تازه تازه داشتم با خودم کنار می اومدم  انتظار بی خودم ته کشیده بود  به فکر دانشگاه بودم  قبولی پرستاری  عاشق پرستاری بودم با دوستم کتابخونه میرفتیم   انواع کتاب تست و کتاب های پایه و.. کتاب های کتابخانه  رحم نمیکردیم 😁😅 ولی خوب دیر شروع کرده بودم برای خوندن چون تمام فکرم جای دیگه بود ...تو همون روزها سال ۹۱ عروسی دعوت شدیم  عروسی که ۶ سال بی پروا منتظر دیدنش میشدم انقدر عاشقانه میخواستمش که هیچ کس رو به زیبایی اون نمیدیدم خیلی قشنگ و زیبا بود تمام کلمات قاصر از وصف زیبایی و قشنگی او...

انگار تمام زیبایی ها در او جمع شده بود... دوباره آشوب  نداشتن انتظارها ی بی خودم به قلبم هجوم آوردن دلم تیرکشید  اون لحظه ها دلم به حال خودم میسوخت  ..تصمیم گرفته بودم اون شب نرم عروسی  پیش پدر مادرم هم گفته بودم من نمیام حالم خوب نیست😥 تو اتاقم بود   اتاق ما سه تا خواهر  ۵ تا پله داشت اتاقمون  بزرگ بود    هر کسی  یه گوشه دنجی برای خودش  انتخاب کرده بود من همیشه کنار بخاری بودم به وقت تنهایی پاهام دراز میکردم پشت بخاری و به شکم رو بالشت م میخوابیدم بغل شاسخین ام ( عروسک خرسی) که یک دفعه صدا ی بابام از پاییین پله ها شنیدم میگفت کسی حق نداره بمونه  خونه  زود همه تون حاضر بشید که دیر شده، باید بریم ۵ونیم ۶ عصر بود باید میرفتیم روستا  عروسی    با خودم کنار اومدم و لباس قشنگ مو پوشید م با خودم گفتم نمیرقصم  ولی خوب  نشد مادرش خیلی دوسم داشت  همیشه با بغل و بوس گرمش همراهیم میکرد  بعد شام  (مادرش )اومد دستم گرفت برد وسط رقص با اینکه قبل  شام با اشاره اطرافیان  یه جورایی رد کرده بودم رقص رو ولی خوب دیگه با گرفت دست نتونسم مقاومت کنم چون خونه ما فقط من اهل رقص بودم 😅😥 خواهر بزرگ م کم میرقصید زیاد بهش گیر نمیدادن  به هر حال رقصیدم و  هنا بردیم خونه عروس و... شب ۱۲ونیم  برگشتیم خونه... شاید اگه نمیرقصیدم حالم بهتر نمی شد نمیدونم یه جورایی با رقصم حالم کوک شده بود دیگه اونقدرا ناراحت نبودم انگار راضی تر بودم فقط دوست داشتم بهترین ها مال اون و خانواده ش باشه  .. پسر یکی از فامیلها خواستگار م شد و مادرم مخالفت کرد خودم هم راضی نبودم مادرم بخاطر ازدواج فامیلی راضی نبود  بخاطر همین مخالفت میکرد و کرد .. بدون اینکه نظری بپرسه آیا دوسش داری یانه😔 به هر حال ..

همون سال زمستان ۹۱ عقد کردم با یه غریبه ..  پاییز ۹۲ با برگزاری مراسم عروسی اومدیم خونه مون با تلخی و خوشی می گذشت   ..دیگه هیچی تو فکر و سرم  نبود فقط به زندگیم فکر میکردم  عاشق شوهرم شده بودم   انگار اولین بار بود عاشق   شده بودم 😄... حس و حال خوبی داشتم   محرم شد دعوت شدیم خونه خاله م  اون سال نرفتیم حلیم بخاطر کار همسرم اصلا ناراحت نشدم منتظر شوهرم بودم زود برگرده پیشم اوایل عروسی بود و دیر وقت برمیگشت  از ساعت ۶ صبح تا ۱۰ و نیم شب  خونمون نزدیک خونه مادرم بود  یه کوچه فاصله داشتیم   تنها میشدم میرفتم خونه مادرم اونجا هم تا یکم دیر  میشد مادرم میگفت (داماد)تا الان سر کاره  کارش مگه تا دو ظهر نبود و .. هر چقدر توضیح میدادم فرداش دوباره شروع میشد  

ترجیح میدادم کمتر برم خونشون  یا وقتهایی که زود می رسید اون روزها برم خونه مادرم..


میدونی فرقمون چی بود ؟!من تورو زندگی کردم..  تو منو تجربه

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز