گروهی از یهود نزد خلیفه دوم آمدند و او در آن روز والی مردم بود. گفتند: پس از پیامبرتان تو والی این امر هستی و ما نزد تو آمدیم و از تو سئوالاتی میپرسیم. اگر تو آنها را درست پاسخ دادی، ایمان میآوریم و اقرار میکنیم اسلام بحق است، خلیفه دوم گفت: آن چه را که در نظر دارید بپرسید.
گفتند: به ما خبر بده از قفلهای آسمانهای هفتگانه و کلیدهای آن ها؛ و به ما خبر بده از قبری که صاحب خود را حرکت داد؛ و به ما خبر بده از کسی که قوم را ترسانید، در حالی که نه از انس بود و نه از جنّ؛ و به ما خبر بده از محلّی که آفتاب یک بار به آنجا تابید و دیگر چنین نکرد؛ و به ما خبر بده از پنج موجود زنده ای که در رحم مادر آفریده نشدند؛ و از یکی و دو تا و سه تا و چهار تا و پنج تا و شش تا و هفت تا و هشت تا و نه تا و ده تا و یازده تا و دوازده تا.
راوی میگوید: خلیفه دوم ساعتی سر به زیر انداخت و سپس چشمانش را باز کرد و گفت: شما از من چیزهایی را پرسیدید که آنها را نمی دانم،
ولی پسر عموی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از آن چه که پرسیدید به شما خبر میدهد. پس کسی را به جانب او فرستاد و او را فرا خواند.
علی علیه السّلام آمد و به آنان گفت: ای گروه یهود! سؤالهای خود را به من بگویید. آنها همان چیزهایی را که به عمر گفته بودند بازگو کردند. علی علیه السلام به آنها فرمود:
ادامه دارد....