چه حس عجیی داره...
یه حس مثل مرگ
با خودت میگی ای بابا مرگ اومد سراغم بالاخره..
پس اینجوری بود...
حس خفگی و فلجی تموم وجودت رو گرفته نمیتونی حتی سرت رو بچرخونه..
و برای اولین بار تو زندگیت عمیقاً میخوای حرفی بزنی ولی نمیتونی اینبار دلیل نتونستن دلت و مغزت نیس..
جسمته...
حس غریبی که دیگه کنترل جسمتم دست خودت نیست...
تو همون چند ثانیه هزاران فکر از ذهنت میگذره
تموم چیزایی که باید و نباید...
و شایدم برای بار هزارمه که حس میکنی زمان لعنتی قفل شده درحالی که همه چیز فقط چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه...
طول نمیکشه و یهو بدنت آزاد میشه برمیگردی به همون زندگی!
نمیدونم با خودت میگی خدایا شکرت برگشتم
یا میگی لعنتی ! مرگ نبود! نمردم؟
فقط میدونم این حس غریب هرچی که هست تجربه ای نیست که بخوام برات آرزوش کنم.
( امروز برای بار نمیدونم چندم بر اثر فشار عصبی و استرس شدید تجربه اش کردم...)