این منم تندیسِ خستگیهای دیرین
از این دنیا که جز پیراهنی از سنگ بر قامتِ روحم نپوشاند دلگیرم. از روزگارِ بیرحمی که هر بار به خندهام نگریست، زخمِ عمیقتری بر شانهام نهاد.
غربتِ جانکاه این روزها مرا به سکوتی بدل کرده است که هر فریادی را در خود میبلعد سکوتی به سنگینیِ سایههای ابدی
کجاست آن "من"ِ پیشین؟ آن که آوازِ خندههایش ضربالمثلِ نشاط بود و چشمانش گنجینهی روشنایی. اکنون تنها ویرانهای از آن سرورِ بیحد بر جا مانده خستهتر از آنم که تابِ تکرارِ یک نفس تازه را داشته باشم.
تو نمیتوانی عمقِ این فروپاشی را درک کنی و عجیب هم نیست زیرا هرگز در تلاطمِ روحِ من در قامتِ من زندگی نکردهای. پس مرا با مترِ سنجشِ خود نسنج فاصلهی میانِ من و تو، فاصلهی میانِ دو دنیاست.