من سه ساله ازدواج کردم، با عشق ازدواج کردیم خیلی شوهرم دوسم داشت .
همیشه دعوا کع میشد من سریع ازش معذرت خواهی میکردم حتی اگه مقصر نبودم،چون خیلی بهش وابسته بودم .
همیشه بهم میگفت بی عرضه ای هیچ کاری بلد نیستی بکنی ،زشتی ،تنبلی، خنگی و ... هزاران نمونه از این حرفا .
خلاصه بعد از سه سال تازه چهار پنج ماهه به خودم اومدم و متوجه شدم از بس که دم دستش بودم از بس که همش اویزونش بودم انقدر براش بی ارزش بودم و همیشه بهم گیر میدادو ایراد میگرفت و از بس که تو دعوا ها غرورمو له کرده بود دیگه به خودم اومدم و گفتم خاک تو شرت تو زنی تو که نباید انقدر بری منت کشی تهشم پست بزنه به خودت بیا