بازم دیدمش که از نمارخونه دراومدو سوار ماشین ش شد ورفت،باهمینم حالم خوب شد.اماخدایاچرانباید بشه؟مگه خواسته ی خیلی زیادیه؟!!!اونم یه کارمنده مثه خودم مثه خیلیا چرا باید انقدددد من درگیر باشم ونشه.چرااا حتی اینم برامن نمیخای
و اگر من زنده نماندم و به خانه پشت ابرها رفتم، تو به جای من زندگی کن و به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی که روزهای بی درد را زیستی، برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته ام چایت را بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز و بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهانید.
توام برو نماز بخون اونو از خدا بخواه سر نماز هم اونم تو رو میبینه شاید نظرش عوض شه
دیگه نمیدونم با چه زبونی بگم .چجوری از خدابخام که بشه دیگه.پارسال همین موقع مامانم رفت کربلا و من چقددد نذرکردم چقد دعاکردم
و اگر من زنده نماندم و به خانه پشت ابرها رفتم، تو به جای من زندگی کن و به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی که روزهای بی درد را زیستی، برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته ام چایت را بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز و بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهانید.
نمیتونم با این حرف کنار بیام مگه اینکه ببینم ازدواج کرده
و اگر من زنده نماندم و به خانه پشت ابرها رفتم، تو به جای من زندگی کن و به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی که روزهای بی درد را زیستی، برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته ام چایت را بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز و بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهانید.
شاید قسمت نیست خب حرکتی ام زدی یا منتظری بهش الهام بشه
نه ولا هیچ کاری نمیتونم بکنم.ماستم ماااست خواهرجان.تاازه میبینمش م فرااار میکنم
و اگر من زنده نماندم و به خانه پشت ابرها رفتم، تو به جای من زندگی کن و به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی که روزهای بی درد را زیستی، برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته ام چایت را بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز و بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهانید.
نه دیگه.کاری نمیکنم.محل کارمو جابجاکردم که هفته یی چن روز ببینمش.بیشتر از این کاری نمیکنم
و اگر من زنده نماندم و به خانه پشت ابرها رفتم، تو به جای من زندگی کن و به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی که روزهای بی درد را زیستی، برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته ام چایت را بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز و بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهانید.
و اگر من زنده نماندم و به خانه پشت ابرها رفتم، تو به جای من زندگی کن و به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی که روزهای بی درد را زیستی، برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته ام چایت را بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز و بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهانید.
و اگر من زنده نماندم و به خانه پشت ابرها رفتم، تو به جای من زندگی کن و به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی که روزهای بی درد را زیستی، برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته ام چایت را بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز و بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهانید.