یه روز یه گوریل و شوفاژ تصمیم گرفتن داخل یه لباس زرد آلو پولیشی برن تولد شرکت کنن..چون کسی راهشون نمی داد...تصمیم داشتن بعد برن دور از منطقه تو دماوند از دست لباس راحت شن...تولد که تموم شد..خوشی تموم شد...نزدیک کوه می شدن..که یه زرد آلوی مؤنث اونجا عاشقشون شد..نمی دونست درون اون پوسته موجودات دیگه ست...مونده بودن در بیارن لباسو..حقیقتو بگن🥹🥹دلش بشکنه