من زن پسر کوچیک خانواده شدم. حدود ۶ سال اول سختی کشیدم چون تو یه سوئیت زندگی میکردم.
الان خونه دارم ماشین دارم شغل خوب داریم.
یه دختر۴ سال و یه پسر ۲ ساله دارم. با شوهرم خوبیم کم و بیش دعوا میکنیم ولی خداروشکر همو دوست داریم و زندگیمون قشنگه.
پدرشوهرم باغ، مغازه سه تا زمین، خونه، ماشین و .... داده. یعنی اینطور بگم ک آیندمون تامین.
البته ارثی که داده گفته بعد از مرگم بچهام حق استفاده دارن. ۶ تا پسر و دوتا دختر داره و نسبتا به ما بیشتر از بقیه داده چون پسر آخریه.
برای من عروسی خوب گرفت طلای خوب و اینا
من خیلی بهشون اعماد داشتم و عین خونواده خودم میدونستمشون خواهرشوهرم ک از خودم ی سال کوچیکتر بود خیلی ادم سمی و حسودی بود ی بار ک ما نبودیم اومده بود خونمون ۲ تا انگشتر ۱ النگوی ک شکسته بود میخواستم درست کنم با دو میلیون پول نقد دزده بود (ن ک نیاز مالی داشته باشه. فقط از سر حسودی و اینک یه ضربه بزن)
من مطمئنم اون دزدید ولی جای نگفتم و شوهرم و مادرشوهرم و حتی خونواده خودم گفتن بگزر الکی زندگیتو خراب نکن اون هدفش خراب شدن زندگی تو بوده نذار به هدفش برسه.
منم گفتم اوکی و قید اون طلاها رو زدم