من الان نهه چند وقت پیش.. رفته بودیم شمال بعد من عکاسی هم کار میکنم
صبح بود از ویوی یه خونه ایی خوشم اومد میخواستم عکاسی کنم تنها هم بودم بعد گفتم شاید الان که صبحه بخوان از خونه بیان بیرون منو ببینن فکر بد کنن یا کلا راضی نباشن به هر حال از حیاطشون صدا ميومد زنگ زدم و خانمه اومد اولش فکر کرد بعد گفت اوکیه و... کلی هن اصرار کرد بیا داخل و.. داشتن صبحانه میخوردن... گفت بیا صبحانه ... کلی سوال پرسید ازم گفت یه پسر دارم فلانه .. بیساره...
من که نرفتم داخل
ولی میگم نکنه فکر بدی کرده راجع به من