اسي ميدونم برات مهم نيست چون جگر جگر أست و دگر دگر
اون بچه پر از تروماست
مادرش ول كرده رفته
جاي اون يه زن غريبه با پسرش اومده توي خونه ش
احساس امنيت نميكنه
فقط گاهي از چشمي دختربچه ٩ ساله اوضاع رو ببين
اون طفلي به زودي وارد دوران بلوغ هم ميشه
دختر من ١١ سالشه و گاهي نصف شب ميترسه مياد ميخزه كنار من بغل من
اين بچه چنين امكاني رو نداره! هر بار هم به بهانه اي اومده دعوا شده!
اون بچه أست نمي فهمه اما شما يه خانم بالغ هستي ميفهمي
هرچند ميدونم ترجيح ميدي اينها رو نخوني و اون بچه رو مزاحم ميدوني
حق هم داري شايد هيچكدوم از ما نتونيم تحمل كنيم و به همين خاطر مجدد ازدواج نكرديم با مرد يچه دار، اما شما كردي! قطعا مجبور بودي! اين رو يادت باشه: شما مجبور به اين انتخاب شدي اما خودت تصميم گرفتي، ولي متاسفانه كسي از اون بچه نظرخواهي نكرده و يهو كشيده شده توي اين وضعيت!
ننشم كه اونطور!
نميخواد براش مادري كني، فقط فكر كن اون بچه الان جز باباش كسيو نداره! فقط دلت بسوزه براش
گناه داره
اما اگه نميتوني واقعا به جدايي فكر كن