سه ماه نامزدیم تو این سه ماه وقتی که باهاش بودم دروغ چرا از اولش دلم نمیخاست الان ازدواج کنم اما پسره ول کن نبود راستش بهش اعتماد نداشتم چون دختر زیاد دور برش بود به عنوان رفیق . سر همین چندین بار جدا شدم اما می اومد دنبالم یک بار اینقدر دیگه بهم فشار آورد بهش گفتم اصلا تورو نمیخوام رفیق تو دوست دارم دقیقا اسم همونی از لجش آوردم که دوست پسرم ازش متنفره و دو روز بلاکش کرده بودم تو این دو روز دست به خودکشی زدم خواهرم نجاتم داد باورتون نمیشه اما تو این دو روز آرامش داشتم . با اینکه دست به خودکشی زده بودم فرداش دیدم رفیقش نوشته که اون میخواد خودکشی کنه برو دنبالش آدرس هم فرستاد پسره ام با همه خدافظی کرده بود یعنی همین نامزدم منم ترسیدم رفتم دنبالش اصلا منو دید به صورتم نگاه نکرد نشست گریه کرد گفتمشبهت دروغ گفتم چون توام بهم راجب اون دختره دروغ گفتی شروع کرد به خفه کردنم آروم البته گفت بگو غلط کردم گفتم .داشت گریه هم میکرد . امروز باز رفتم دیدمش بهش گفتم کار دارم یک ساعت باهم بیرون بودیم گفتم کار دارم میخوام برم دیدم اصلا محل نداد و رفت بدون خدافظی.
بعدش اومدم خونه براش نوشتم جدا میشم تو منو نمیخای مثل قبل
دیدم صد تا وویس پر کرد غلط کردی بری
نمیزاری بغلت کنم نمیزاری حست کنم درکم نمیکنی برو پیش مامانیت برو 😐😐😐
آخرش گفت شبت بخیر رفت
اما تا دو ساعت بیدار بود بازدیدش دیدم
ازش پرسیدم دلیل ناراحتیت نمیگه