زخمای خونوادگی هیچوقت جبران نمیشن
خونواده ای از اول خونواده نیستن حامی نیستن بحثش جداست
ولی خونواده ی من واقعا ی خونواده بودن
ی خونواده گرم و صمیمی
مسافرت خنده بیرون براا بود
نمیدونم جواب کدوم کار بدمونه یا چیه اصلا
ولی آدمی بودم ک گاهیی وسط خنده های جمعیمون میگفتم یعنی فلانیم انقد با خونوادش خوشه
من از روزی ک بدنیااومدم تاروزی ک تو اون خونه بودم همیشه بساط خوشب بود ن چیز دیگ ای
دقیقا روز عروسیم دعواافتاد
بعد اونم تاالان ک دوساله تقریبا هرروز ماملن بابام
بابام و زنداداشم
داداشم و زنداداشم
مامانم و داداشم
بابام باهمشون دعوا دارن
خودشون دلیل دعواشونو نمیدونن
انگار ب قولی وظیفشونه. دعوا کنن
جلو شوهرم خجالت میکشم از دعواهاشون ک هیچوقت تمومی نداره
زخمای خونوادگی جریان نمیشن چون ن میشه ب رفیقت گف ن ب شوهرت حتی روت نمیشه تو خلوتت براشون گریه کنی
زندگی خودم خیلی خوبه بینهایت عالیه ولی همش تو فکر خونوادمم و کارم ب روانپزشک رسیده!!!
ولی بچها یبار یکی گفت برید دعا کنین رفتیم پیش ی سید باایمون شهرمون گفت ک براتون تو قبرستون قدیمی دعا نوشتن
تو ی جایی خاک کردن تا مامان بابات تاروز مرگشون ازهم بیزار باشن
خلاصه گفتیم باطل کنین باطل کردن و بخدا باورتون نمیشه تا ۸ماه هیچ دعوایی نبود خونمون ارامش مطلق خوشی مسافرت
بعد دعانویسه گفت مواظب ی زن بااین اندام و چهره ک نسبت نزدیکی باهاتون داره باشید
بعد ۶ماه دوباره همون زن ک بااون اندام و چهرس و فامیل نزدیکمونه اومد خونمون ما قبلش همه چیییی اوکی بود بابام بهم میگفت مامانت خیلی خوبه فلانه روزی ک مامانم نبود این زن اومده بود خونمون و گفته بود تو کابینتتون دنبال چیزیم میخوام خودم بردارم بعد قبل اینکه مامانم بیاد خونه رفته بود وقتی مامانم اومده بود خونه بابام بیخودی باز دعوا کرده بود
نمیدونم چی گنم بنظرتون باز برم سمت سیده؟
شمارشو نمیتونم بدم نخواید