این جریانی که میخوام بگم مال الان نیست، برای زمستون سال پیشه ولی دوستم چند روز پیش دوباره بحثشو پیش کشید اعصابم خرد شد. الان تعریف میکنم شما بگین اشتباه از من بود یا اون.
با دوستم رفته بودیم پارک بانوان که یه قدمی بزنیم (هوا سرد بود و اصلا قصد موندن طولانی نداشتیم) شالمون هم رو شونههامون بود چون پارک بانوان بود مثلا. بعد اون پارکه یه فضایی داره خانم جلسه ای ها میرن قرآن و اینا میخونن جلوی اونجا یه زن چادری با یه مردی که کت شلوار پوشیده بود و مشخصا فرد عادی نبود و یه مقامی چیزی داشت وایساده بودن داشتن حرف میزدن، زنه تا ما رو از دور دید برگشت اشاره کرد که شالمونو بکشیم. تو پارک بانوان چرا باید مرد بیارن اصلا! ما هم اهمیت ندادیم به راهمون ادامه دادیم بعد دوتا راه بود یکی از نزدیک اونا رد میشد، یکی از اونا دور بود. من گفتم بیا از این یکی راه بریم ولشون کن، دوستم قبول نکرد بدون اینکه ذرهای به حرفم اهمیت بده یا چیزی بگه از راهی رفت که از کنار اونا رد میشد! بعد طبیعتا اونم بهش تذکر حجاب داد و دوستم برگشت باهاشون جروبحث کرد. مرده هم سرش داد زد که خانوم حجابتو رعایت کن میگم!
منم وایساده بودم اونطرف با استرس منتظر دوستم بودم که بیاد.
بعد این اومد من عصبانی شدم که چرا رفتی پیششون مگه نگفتم نرو؟ این اسمش شجاعت نیست حماقته
اونم گفت مرسی که تنهام گذاشتی!! اینجا پارک بانوانه چرا باید مرد بیاد که بعد بهمون دستور بدن.
گفتم ببین میدونم ولی فکر کردی الان بری باهاشون بحث کنی اونا میگن بله شما درست میفرمایید؟ فقط خودتو تو خطر انداختی.
خلاصه به راهمون ادامه دادیم بعد من گفتم خب دیگه بیا بریم بیرون. چون هم هوا خیلی سرد بود هم نگران دوستم بودم که یه وقت اینا بیان دنبالش و دردسر بشه، پارک هم خلوت بود. ولی این خانم از لجش قبول نکرد گفت نه من میخوام قدم بزنم.
هرچی اصرار کردم نیومد گفت تو برو! منم عصبانی شدم گفتم باشه من رفتم. بعد از پارک رفتم بیرون و جلوی در حدود ده دقیقه هم تو سرما منتظر وایسادم دوستم بیاد و حتی بهش پیام دادم ولی این نیومد بیرون!
منم حسابی کفری شدم ماشین گرفتم رفتم خونه.
همون موقع تو ماشین هم دوباره بهش پیام دادم ولی این طلبکار شد ازم که منو ول کردی رفتی تنهام گذاشتی دستت دردنکنه و متهم به رفیق نیمه راه بودن هم شدیم.
بعد اینم بگم که دوستم بابای به شدت حمایتگری داره، برعکس بابای من! یعنی اگه اتفاقی میفتاد اونجا و برامون پرونده درست میشد بابای اون ممکن بود فقط یکم دعواش کنه (شاید هم نه) ولی بازم ازش حمایت میکردن. برعکس بابای من اگه همچین اتفاقی برام بیفته منو میکشه واقعا!
اونوقت انتظار داشت برم باهاشون بحث کنم!
تازه من از دعوا و مشاجره هم میترسم دوستمم میدونه اینو.
الان چند روز پیش دوباره بحثشو پیش کشید گفت ولم کردی رفتی من بودم ولت نمیکردم.
منم گفتم تو اصلا اندازه عن به حرفای من اهمیت ندادی انگار نه انگار که منم باهات بودم، بعدشم التماست میکردم بریم بیرون تو نیومدی! یه بارم برا حرفای من ارزش قائل باشی بد نیست ://
حالا بنظرتون واقعا من دوست بدی بودم اینجا؟