۱۰سال پیش عمم با یک خبر اشتباه باعث شده بود مادر و پدرم ۹ماه به جونم بیفتن واذیتم کنن و افسردگی بگیرم،حتی پدرم انقدر منو کتک زده بود از ترس خودمو خیس کرده بودم واین شده بود کینه قدیمی من از اون ادم و خواستم تلافی کنم و تلافی کردم و انتقاممو ازش گرفتم اما چنددرجه قوی تراز خودش و حالا چندسال هست اصلا. نمیبینمش و گهگاهی ببینمش ی سلام فقط و الان براش اتفاقی افتاده مریض شده بنظرتون برم عیادتش یا نرم،از طرفی فامیلای ما شاهد جنگ و نبرد ما ۲تا هستن وذوق میکنن و اونبار یکی از فامیلای عوضیمون وسط دعوا بهم گفت تو باهمه مشکل داری درصورتی که فتننه تمام خانواده تقصیر این زن هست و همه رو تحریک به بدی میکنه،من چکار کنم اگر نرم قکرمیکنن من ب مرگ اون ادم راضیم ،اگر برم میترسم اتفاقی بیفته منو کسی ناراحت کنه و البته تنها نمیرم اونجا،شما بگید چیکار کنم!
بخدا بخاطر حرفش آنقدر کتک خوردم و تن درد داشتم و گریه کردم و هیچکسیو نداشتم،حتی مادرم پشتمو نداشت در صورتی که بخاطر چیزی که اصلا حرفش درست نبود و خیلی زجرم دادن و بعد میومد تازه جولان هم میداد
#عقده ای نباشیم یه که عیادت رفتن که دیگه این حرفا رو نداره
عقده ندارم بخدا اما دلم پر درد بود از این ادم،بهترین دوره نوجوانیمو خراب کرده بود و ۹ماه توی زندان بودم وبرزخ،هیچکس پشتم نبود،پدرم لگد میزد ب پهلوم و پهلوم موقع خواب نمیتونستم از این ور ب اونور کنم،اینا رو ب کی بگم،وقتی تو اتاقم نشسته بودم و ناراحت بودم بهم حمله میکرد که چرا قیافت رواینجوری میکنی و کتک میزد و قلبم خیلی شکستس