دیگه داشت بیشعوری خودشو ثابت میکرداون همکلاسی منم فک میکرد خیلی زرنگه میخاست حرف ازم بکشه که چرا با ...
اصلا بهش فکر نکن و تا کسی را نشناختی باهاش دوست نشو من چوب سادگیم را خوردم هر چی اذیتم میکرد و عذرخواهی میکرد فورا میبخشیدم و دوباره روز از نو بعدا که بزرگتر و عاقل شدم هیچ وقت باهاش حرف نزدم اما خودش و دوست صمیمیش یکی از بچه ها رو فرستاده بودند بپرسه از زندگی من و براشون خبر برده بود.
اصلا بهش فکر نکن و تا کسی را نشناختی باهاش دوست نشو من چوب سادگیم را خوردم هر چی اذیتم میکرد و عذرخو ...
اخه از روز اول کنارم نشسته بود بخاطر همون بعد من چشام درد میکرد ابروهامو تکون میدادم بالا پایین میکردم از شدت درد به همه گفته بود که من مریضم و روانی ام و به خودم گفت که دیکه همه میدونن مریضی داری و من باهاش حرف نزدم و معذرت تواهی کردن و انقدرم عقده ای بود به بغل دستیش میگفت که یکیو ناراحت کردم نمیدونم چطور از دلش دربیارم که من بشنوم حتی غرورش نمیزاشت بیاد به خودم بگه