نشسته بودیم تو حال
یهو بلند شد دویید سمت اشپزخونه
گفتم کجا میری
گفت میرم قبرستون سیاه😐
خیلی اخلاقش باهام بده مگه من چیکارش کردم
همه چیز رو سر من خالی میکنه اگر غذاش بسوزه منو دعوا میکنه
دیگه خسته شدم از دستش دوست دارم بمیرم راحت شم
دیگه قلب من چقدر تحمل کنه مگه چیکارش کردم😭😭😭
اصلا دیگه باهاش حرف نمیزنم اگر یه کلمه باهاش حرف بزنم از خرم کمترم