من دیروز فکر کنم بعد از سه ماه از تیر یا آخر خرداد نرفته بودم بیرون از خونه در نیومده بودم دیروز که اومدم بیرون اولش اصلا حال و حوصله نداشتم میلم به بیرون رفتن نبود فقط بخاطر خواهرم رفتم حسم خوب بود بعد از دو سال هم برا خودم ۴ تومن خرج کردم خوشم اومد آرایش هم کردم
دوست دارم هرروز برم ولی میدونم نمیتونم یعنی کشش تو خونه موندن کشش اهمیت ندادن به خودم کشش اینکه ناراحت و غمگین این زندگیم باشم منو از پا در میاره
ما زندگی سختی رو خانوادگی داریم تحمل میکنیم خودمم همین طور ولی من خودم رو با تو خونه بودن آشپزی شیرینی یا خواب فقط رفع میکنم
دامادمون حدودا ۴سال پیش به من تعرض کرد و از اون روز خواهرم پیش ما با بچه ش بود بچه برا دیدار پیش پدر میرفت از نوزادی ولی من همیشه نگران بچه بودم(حالا چرا نگران بودم چون به بار خواهرش و بچه بردارش نشستن کنار من همین به جمله رو گرفتن اینکه باشه ما در اتاقمون رو قفل میکنیم)تا اینکه بچه بزرگ شد و گفت بابام داره باهام چیکار میکنه درگیر هستیم با کلی مدرک هنوز نتونستیم منع ملاقات رو بگیریم
کارمون شبانه روزی شده گریه و پول دادن به وکیل و این و اون مشاور روانشناس روانپزشک که بتونن اینکارو بکنن همشون هم میگن قاضی قاضی هم میگه پدر هست هرکاری بخواد میتونه بکنه
من کارم از افسردگی ناآرامی گذشته من خستمه تازه من مادر بچه نیستم بیچاره خواهرم 😞
اصلا با این شرایط زندگیمون زندگی کردن رو از خودم دریغ میکنم من هرچی پول دارم خرج بچه خواهرم میکنم و خواهرم چونکه واقعا اینا زندگی های من هستند من با بودن اینا هستم مامان بابام رو دوست دارم خیلی ولی خواهر و خواهرزاده یه حس خاص خودشو داره
توروخدا دعا کنید زندگی ندارم نداریم بعد از چهار ماه از خونه در اومدم حس قشنگی بود ولی دیدم وای زندگیم چیه