حدود چهار ساله که ازدواج کردم و با شوهرم فامیل دور هستم بخاطر مشکلات خانوادگی همیشه اواره خیابون ها بودم و یکی از فامیل های دورمون بالاخره راضی شد که مدتی از من نگهداری کنه من چیزی برای خوردن و پوشیدن نداشتم پس گوشی مادر شوهرمو دزدیدم و تو دیوار به فروش گذاشتم و به مادر شوهرم به دروغ گفتم که گوشی دزدیده شده البته اون موقع هنوز عاشق شوهرم نشده بودم و ازدواج نکرده بودم بعد از حدودا پنج ماه زندگی توی اون خونه عاشق پسر بزرگشون شدم ولی متاسفانه بخاطر اختلاف سنی اجازه ازدواج نمیدادن چون پسرشون ده سال ازم کوچیک تر بود خلاصه با کلی بحث و دعوا با پسرشون از خونه فرار کردیم و پا پول گوشی تصمیم گرفتیم چند وقت توی هتل بمونیم و شوهرمم بالاخره با پس اندازاش یک خونه نقلی اجاره کرد بعد از چند وقت من باردار شدم و الان یک پسر دو سال و نیمه دارم اما وقتی پیش مادر شوهرم رفتسم بد رفتاری کرد و مارو انداخت بیرون بعد از دو ماه خبر اوردن که فوت شده من هم به دختر بزرگش خیلی اصرار کردم که طالاهای مادر شوهرمو بهم بده ولی قبول نکرد رفتارشون خیلییی زشت بود به هر حال من عروس بزرگه هستم . به نظرتون چی کار کنم ؟
و اگر من زنده نماندم و به خانه پشت ابرها رفتم، تو به جای من زندگی کن و به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی که روزهای بی درد را زیستی، برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته ام، چایت را بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز و بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهاند...