دیشب خواهر یکی مونده ب آخرم ب آبجی بزرگم بی احترامی کرد بهش گفت تو چرا همش آویزون مایی خودتون ماشین بخرید شوهرش فعلا نداره ک بخره خب ب ناچار ب ما میاد این ور اون ور
بعد آبجیم بغض کرد گفت تو ساکت شو ماشین بابامه
در حالی ک بابام هچی ب آخر کوچیکم نمیگفت ک بس کنه ولی اون مدام داشت زر میزد اون یکی خواهرمم طلاق گرفته با ما اومده میگه اینم سربارمونه خواهر بزرگم رسوندیم خونه خودمون رفتیم خیلی حرصی بودم از دستش چرا اون ب ما ب خواهر بزرگترش حس اضافی بودن بده واس همبن تو راه که بودیم
بهش گفتم اجازه هست تو ماشین شخصی بابات ما راحت باشیم و اینو با خنده گفتم
بعد بابام گفت جومانه میشه خفه شی ؟؟
گفتم من خفه شم فقط ؟؟از صبح نمیبینی دختر کوچیکت هعی ب این اون میپره
وقتی رسیدم خونه اینقدر بلند گریه کردم ریدن همه
داد میزدم گفتم من خفه شدم راحتید راضیید
بابام فق همون خواهرمو دوس داره
من خودم از قبل میدونستم ک دوسمون نداره ولی تا حالا هیچوقت اینجوری بهمون نگفته بود
قلبم شکست چرا هیچکی ک پشتم باشه نیست
اون خواهرم ب چ امیدی برگشته
حالا جالبه ن پول شهریمو داده ن کفش خرید برام
مامانم بعد دعوا دیشب پیام داده نهار بخری
اون یکی پیام داده خوراکی بخر
اره کار میکنم ولی چ لزومی داره خرج بدم
چرا من اینقدر بدبختم
دلم یه مردی میخاد فق دوسم داشته باشه نذاره کسی اذیتم کنه من خودم خرج شو میدادم💔💔🙂