پنجره را باز کن و نفس بکش صدای پایش می آید پاییز را می گویم و به قول امروزی ها چه حالی می دهد اگر بین این همه نارنجی و رنگی رنگی ها دلبر کنارت نفس بکشد !
پاییز که بیاید فرقی نمی کند کجا باشی مهم نیست تنها هستی و کسی همراهت نباشد سر و کله اش که پیدا بشود یا عاشق می شوی و یا به یاد آدمی که دیگر نیست غصه می خوری ، به هر حال خوش آمدی پاییز جان …
عاشقمان کن آنقدر که نبینیم کسی تنهایی دارد با یک مشت خاطره قدم می زند …
کاش همین پاییز همه به یکدیگر برسند کاش همین حوالی هیچکس تنهایی اش را بغل نکند .. دخیل آرزوهایمان را گره زده ایم به قشنگی ات دستمان به دامنت ، حاجتش با تو پاییز جان..