شوهرم کارش رو کشتی بود اونموقع
منم خراب شده ی پدرم میموندم اواخر بارداری که مثلا تنها نباشم
اونا هم علیرغم اینکه پولدارنا ولی بابا ومامانم برای اینکه ترسیدن هزینه ی سیسمونی یا رفت و آمد مهمون بدن منو با کتک و فحش بیرون کردن
رفتم با بدبختی و آبروریزی خونه اجاره کردم
یادمه یه روز صبح ساعت 5 کیسه ی آبم پاره شد
شوهرم هم نبود
نتونستم زنگ بزنم خانوادم
صبر کردم ساعت 9 صبح شد
که بابام از خونه بره
بعد زنگ مادرم زدم
میگم اینجوری شده! میگه سوار ماشینت شو برو دکتر
گفتم مامان توروخدا من میترسم
گفت کلی کار دارم تو خونه!!!
التماسش کردم اومد!!!
همچین اخمو و با قیافه ! برگشتنی هم از جیب من کلی خرید کرد برا خونشون
البته این فقط یکی از میلیونها بی مهریه که در حقم کردن
بچه ها اصلا فراموشم نمیشه
هر چی سنم بالاتر میره بدتر میشه حسم
الان حتی چشم دیدنشونم ندارم