قرار بود بریم خونه همسایمون مهمونی شوهرم بیرون بود اومد خونه لباس عوض کرد منم اماده شدم رفتیم بالا پسرشون گفت مامان اینا رفتن تا جایی الان بر میگردن گفتیم پس ما میریم دوباره میاییم گفت باشه خاله.
اومدیم پایین خونمون نشستیم یهو رفیق شوهرم زنگزد گفت امشب بیا فوتبال اینم گفت باشه میام وای من سگ شدم دیگه گفتم تو چقدر بیشعوری اخه ما الان داریم میریم مهمونی ساعت ۱۰ تو میخوای بری فوتبال...این شد مهمونی واسه من... گفت میرممنم رفتم لباسامو کندم گفتم من نمیام مهمونی اونم اس داد ب پسره گفت فوتبال نمیام گفت برو بپوش بریم گفتم اعصابمو داغون کردی من بااین قیافه بیام مهمونی...گفت نمیای گفتم نه گفت فدای سرم ک نمیای زنگ زد ب همسایمون گفت نمیاییم داره برامون مهمون میاد رفت لباساشو دراورد کلی دادو فریادو قر قر کرد من الان تو اتاقم اونم تو هال 😢😢😢😢😢😢😢😢😢 عکس های پروفایلشم همه اسم و عکس من بود همشو پاک کرد😢😢😢😢