میخواستم با خاله هام برم دور دور
داشتم لباس میپوشیدم
خالم گفت چقدر شلوارهای متفاوتی داری
اون یکی خندید گفت
پیاده هم ک نمیخوام بشیم
گفتم شاید یکی منو دید خواست عاشقم بشه
خالم خندید کفت سگ سیاه
یا اونروز خونه مادربزرگم شنیدم داشت میگفت انگار دوبی زندگی میکنه اینجوری موهاش درست میکنه
حس میکنم حسودی از حرفاشون میریزه