رفتم پیشش نشستم گفتم مامان چرا هیچکس منو دوست نداره
گفت همه دوستت دارن
گفتم چرا هاشا میکنی مثلا داداشم دوستم نداره
گفت نه تو فکر میکنی اینجوریه
گفت باباتو فرین کردم خوابیدم خواب دیدم نفرینم گرفته خداروشمر
من اینقدر حالم بد شد گفتم حالا غیر از حس دوست نداشته شدن باید فکر اینم باشم که بابام قراره بمیره
بعدم گفت تو اجل منی همش صدات میاد و زد زیر گریه
دعوا کردیم