۳تا سنگک میخواستم ۲تاشو تازه درآورد برداشتم
یکیش سوخته بود نخواستم اونو وایسادم بعدی در بیاره ، برگشته میگه این مشکلش چیه به خنده گفتم سوخته
گفت چون سوخته نمیخوای
گفتم آره
بعد گفت مگه تره باره ورمیچینی
گفتم من اونو نمیخوام مشکلی داری
تو چشمام زل زد گفت آره مشکل دارم ، بعدشم برگشت گفت مگه میخوای قابش کنی بزنی دیوار
دیگه جوابشو ندادم برگشتم اومدم
اعصابم بهم ریخت که چرا ادامه جوابشو ندادم، تا اخر اومدم
الانم هی دارم خودخوری میکنم
شماها تو ابن موقعیت چیکار میکنید