بچه ها یه شب با دوستم تو ماشین بودیم داداشم دوستمو دید وشماره دوستمو ازم گرفت و پیام دادن بهم قرار گذاشتن باهم اما بعدقرار داداشم دیگه بهش پیام نداد وبهم گفت تایپش نیس دلیلشم نگفت ولی دختره ول کن داداشم نیس هر چن روز زنگ میزنه به داداشم که بره ببینتش و میگع فقط ده دقیقه ببینتش و دیگه زنگ نمیزنه بهش (میگه داداشم شبیه یکی از خواستگاراشه که قراربودن باهم ازدواج کنن ولی بهم خورده ) به نظرتون داداشم چی کارکنه؟ داداشم قبول کرده فقط ده دقیقه ببینتش ولی اگه باز دوستم ول نکرد چی؟ اینم بگم دوستم دخترخیلی خوبیه وتاحالا حتی دوس
توام یه دختری عزیزم، این چه لحنیه؟ نمیدونی چشه؟خب معلومه وابستگی پیدا کرده
نمیگم کارش درسته ها ولی توام یجور رفتار نکن انگار اصلا نمیفهمی علت این حالش چیه
به نظرم همون ده دقیقه هم نره دیدنش هرچی میخواد پشت تلفن بگه
🩷سزاموئید=اصطلاح آناتومیکال برای استخوان های کنجدی بدن؛الهام گرفته از جثهٔ ریزنقشم(اردیبهشت 1403)|| من تنهاییام رو کشیدم،حسرتام رو خوردم،حس مضخرف ناکافی بودن رو بیشتر از هرکسی از نبودنات و نخواستنات تجربه کردم،فرصتام رو هم دادم،دیگه درست هم بشی و بیای سراغم منم که دیگه "نمیخوام".(29فروردین1404)||من تمام خاطراتی که حتی در ذهنم از تو داشتم را پاک کردم دیگر تمایلی برای فکرکردن به آنها ندارم، خاطرات خوبت حسرت و نفس عمیقی را در من زنده میکند و خاطرات بد ات نفرت و دل شکستگی را، هیچکدامشان را نمیخواهم یادآوری کنم، از تو برای من فقط یک حس به جا مانده، یک حس قدیمی و کمرنگ که گه گداری از دلم میگذرد... (10تیر 1404)|| فکرمیکردم از تو درمان شده ام، مثل مخدری که از خون بیرون میرود. خواستم بنویسم سم، دلم نیامد. هم آینده ای برایمان وجود ندارد و هم ترک عادت فکرکردن به تو برایم غیرممکن شده است. هم نمیخواهم برگردی و هم دلم برایت تنگ شده، نمیدانم اگر دوباره پیغامی از تو بگیرم چه حسی خواهم داشت(27 تیر 1404)|| پس از تو، دیگر پذیرش نبودن ها، رفتن ها و پذیرش اینکه انسان ها نا امید کننده اند برایم راحت تر است (16شهریور1404)|| از من انسان جدیدی ساخته شده،کمی بی عاطفه تر کمی قدرتمند تر، کمی اجتماعی تر، اما در حق مردم مهربان تر شده ام، هنوز اعتقاد دارم اعمال انسان به او برمیگردد، از نگاه به گذشته بدم می آید، گذشته برای من تمام شده(1 آذر 1404)|||
خب مگه داداشت ندیدتش؟ چی تو اخلاقش دیده ک میگه تمیخوادتش؟کلا درست نیست که اینجور رابطه دوستیها بهم م ...
داداشم اصرار کرد منم بدون پرسیدن شمارع دادم نمیدونم به خدا داداشم شب مارو توماشین دید یه بار میگه دوس دخترقبلیم خوشتیپ تربوده یه بار میگه خیلی خودشو میگیره یه بار میگه شبیه زنای متاهله