این روزها اندک دستی هم به صورتش میبرد و سایه ملایمی روی پلک هایش میزد،ساعت ها برای ما زود میگذشت و برای پری دیر
چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه میکرد و انتظار میکشید
سر ساعت دو که میشد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را میگرفت
همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند
منشی شرکت میگفت:بفرمایین بنشینین
پری الان میاد،اتاق آقای رئیسه
آقا بهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی که بین بور و خرمایی بود روی صندلی مینشست و به کسی نگاه نمیکرد،چشم به زمین میدوخت تا پری بیاید
وقتی پری از اتاق رئیس می آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف ناپذیر میگفت:
(خوبی الان میام) میرفت و کیفش را بر میداشت و با آقا بهروز از در میزدند بیرون
این حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرار های بعدی به میان آمد