من آدم حسودی نبودم همیشه با موفقیت بقیه ذوق میکردم
کسی چیزی میخرید جایی قبول میشد خیلی خوشحال میشدم
وقتی ازدواج کردم مادرشوهر و خواهرشوهرم آشکارا به همه چی حسادت میکردن و باعث چند تا اتفاق شدن که خیلی چیزامو از دست دادم
بعد از اون اصلا نمیتونم ببینم دارن پیشرفت میکنن
چیزی بخرن جایی برن اعصابم بهم میریزه
جوری که بعضی وقتا گریم میگیره از بعضی چیزا مثلا بچه خواهرشوهرم دنیا اومد یه جشن بزرگ گرفتن و مادرشوهرمم کلی طلا هدیه داد مادرشوهرش چند تا النگو شوهرش یه سرویس داد به خودش آتلیه و قربونی و ... بعضی کارا با پدرشوهرم بود اکثرشم با خانواده شوهرش
چنددد روز گریه میکردم قلبم درد میکرد و ازون موقع تصمیم گرفتم تا شوهرم خودش از نظر مالی به یه جایی نرسه بچه دوم نیارم
موقع بچه من پدرشوهرم فقططط یه گوسفند برید و به فامیلای خودشون داد