من یه چی می خواستم که داستانش مفصله
تقریبا یه هفته پیش داشتم بهش می رسیدم، یه کار اداری بود که به برق نیاز داشت ولی از شانس من همون روز تا پامو گذاشتم تو اداره برق رفت در حالی که برق همیشه دو ساعت بعد از تایمی که من رفتم اداره می رفت و نشد کارم انجام بدم و مجبور شدم برای انجام دوباره ش تا امروز منتظر بمونم
از اداره که اومدم بیرون انقدر پیش خدا گلایه کردم که حد نداشت گفتم تو که می دونستی این کار چقدر برام ضروری بود و الان من دیگه نمی تونم تا یه هفته برگردم پیش خونوادم من از اول شانس نداشتم و اینا.. (در کل کار اداره برقو انداختم گردن خدا بس که دیوانه شده بودم😂)
بعد امروز که دوباره رفتم اداره کارمو راه بندازم (اخه من چون دانشجوام و به خاطر یه سری شرایط خانواگی به پول خیلی محتاج بودم) امروز در کمال تعجب یه اتفاقی افتاد که من بدون کوچکترین هزینه ای تونستم کارمو بندازم در حالی ک اگه اون روز کارمو انجام می دادم کمه کم باید یه ۵۰۰ هزار تومنی خرج می کردم...
نمی دونم شاید بهم بخندید و بگید دیوانه شدم😂 درسته اون لحظه واقعا بچه بازی در اوردم و همه چیزو انداختم گردن خدا ولی حس کردم خدا از همون موقع هوامو داشته که نخواست اون روز کارمو پیش ببرم...
نظر شما چیه به نظرتون چرت گفتم یا واقعا خدا برام پلن چید؟😂