دلم بدجوری شکست،چند روز دیگه عروسی داریم بعد چند ماه میریم شهرستان و بعد چند سال عروسی هر عروسی بوده به خاطر مشکل روحی بابام نرفتیم
خواب بود حتی وسایل رو من و مامانم گذاشتیم توی ماشین موقع رفتن بیدار شد ناهارشو دادم داشتم ظرفا رو میشستم مامانمم جارو میزد هی گیر الکی میداد،بعد کسی ک توی عمرش کار نمیکنه پاشد جارو زدن منم دیگه کارا تموم شد رفتم توی اتاقم کیفم روی زمین بود داشتم ضد آفتاب میزدم اومد که مثلا اتاق رو جارو بزنه چنان داد زد وسایلمو بردار فلان فلان شده از ترس دلم ریخت سریع جمع کردم همش پشت سر هم داد میزد بغض کردم برم بیرون از اتاق هلم داد کمرم خورد به دستگیره در گریه ام گرفت مامانم باهاش بحثش شد که دخترم هنوز خونه باباشه هر کاری که دلش میخواد میکنه باید بخوره بخوابه وظیفه نداره کاری انجام بده یهو بحث بالا گرفت
خیلی ناراحت شدم چون از بچگی به خاطر بابام تروما های وحشتناکی دارم اینطوری میکنه بازم اضطراب میگیرم
یه چیزی بگین آروم بشم😔