مادرء چند ساله شوهرشو ول کرده میگه دوست ندارم نمیخوام باهات زندگی کنم بهش گفته برو ازدواج کن مردء چند سال مونده و رفته ی زن دیگه گرفته
جدا نشدن
مادرء داره با دخترش ک جدا شده زندگی میکنه تو خونه شوهرش
این دوست منم متاهله
حالا اینا خودشون مهمونی میرن خونه هووشونو دعوت میکنن و کلی جریانات
حالا این دوستم با اصرار باباش مهمونی رفته خونه پدرش و خانوم جدیده حالا مادرء بهش برخورده و بدش اومده
مادرء رفته ب پدرء گفته اره دخترت از زنه خوشش نمیاد نگو بیاد اونجا
اصلا دوستم هنگ بود