بزار یک موردسو بگم
مثلا چند وقت پیش من ازش پرسیدن وقتی اومدم خاستگاری برداشتت از من و خانوادم چی بود
بعد گفت من حس کردم بابات تو باغ نیست
من خیلی ناراحت شد و تا یک روز باهاش سرد بودم
بعد که دلیلشو پرسید گفتم یعنی چی به بابای من میگی تو باغ نیست یعنی علنا داری میگی بابات خنگ
گفت تو پرسیدی من واقعیت رو گفتم منطور من این لود که بابات خیلی تصمیم گیرنده نیست مامانت تصمیمات رو میگیر ازین ببعد دروغ میگم
منم گفتم هر چیزی رو که نباید بگی
بعد تو دلم گفتم من خیلی برداشت های صایع تری از خانواده تو داشتم ولی بروت نیاوردم