صبح پاشدیم با خوبی خوشی انرژی بالا اهنگ گذاشتم
کارامون کردیم مامانم ناهار دمپختک درست میکرد
بعد ما دمپخت رو همیشه ساده میپختیم اینبار لوبیا سبز مامانم ریخته بود
هنوز دم ننداخته بود رفت نشست پای گوشی چند دقیقه بعدش بهم گفت برو آب رو بریز داخلش نگو آب خالی رو میگفتم که بریزم خشک نشه آبش تا بپزه
اما من فکر کردم منظورش آب برنج رفتم دیدم داره ته میگیره هول کردم آب برنج ریختم
اومد ی سزو صدایی کرد
شروع کرد تحقیر و تخریب و سرکوفت که تو بی عرضه ای خونه خودتم بلد نیستی چیزی درست کنی هنر نداری باید بگم شوهرت بیاد ببرتت ادمت کنه و...
درحالیکه من اشپیزیم بد نیس خدایی
من گفتم ناهار اگ با خودته خب باید وایسی بالاسزش نه بری سر گوشی خب من متوجه نشدم و...🥲🥲
خلاصه یهو دیدم برگشت زد تو دستم
منم بهم فشار اومد شروع کردم داد و بیداد که تو روانی هستی چته برا ی برنج بی ارزش اوقاتمون تلخ میکنی خلاصه بحث بالا گرفت اومد دوباره بیاد سمتم داداش کوچیکه اومد جلوش بگیره هولش داد شروع کرد گریه کردن منم خیلی روش حساسم
بعدم شروع کرد گریه کردن و نفرین کردن که من مادرم اگ زدمم مادرم 🫥🫥🫥😶
خسته شدم دیگه انقدر که با مامانم بحث دارم با شوهر خودم ندارم😖😖