۲۰ ساله ادم عبوسیه مهربونیاشم داره ها ولی با حرفاش ازارم میده انگار طاقت دیدن شادی منو نداره همشم ادعا داره بفکر من و بچه هاست. دیشب از سرکار اومد اخم بود واسش شربت اوردم بعدم میوه دیدم قیافه گرفته پنیر اینا اوردم شام زهر مار کنه خورد و بعد رفتم کنارش نشستم با لحن بد گفت برو اونور نمیخوام دیگه بیای کنارم بشینی. رفتم رختختوابمو اشک ریختم. زیادی شاید اویزونشم نمیدکنم چطور رفتار کنم تا قدرمو بدونه . چقد دیشب دلم گرفت مثلا امروز تولدمه. صبح بهش در مورد گازکشی خونه حرف زدم یهو صداش برد بالا بس کن من هرچی صلاح بدونم انجام میدم و شروع کرد تو زنگ میزنی مادرت و خواهرات ازشون مشورت میگیری اونام نظر میدن در حالیکه خداشاهده اگه به اونا چیزی بگم. گفتم چرا پای خانوادم وسط میکشی من کی زنگ زدم به اونا میگه من همبنم نمیخوای برو.
بخدا همه این سالها با حرفاش زجرم داده اون دنیا ازش نمیگذرم دلمو شکسته هر روز ارزوی مرگ دارم بریدم