سلام شب همگی بخیر
میخوام ی مقدمه کوتاه بگم بعد مشکلم رو بگم
من ۱۰ساله ازدواج کردم همسرم ماشین سنگین داره ۶سال اول روستای پدرشوهرم اینابودیم توی ی اتاقشون زندگی میکردیم شوهرم بخاطر اینکه من تنها نباشم خونه نمیگرفت.بعد ۶سال اومدیم داخل شهر خونه پدرشوهرم داشت اینجا داد بشینیم
الان مشکل اینجاست ک چون شوهرم دوسه روز در هفته خونه نیس خانواده شوهرم قبول نمیکنن ک ماتنها باشیم .ما ینی منو دختر ۸ساله ام.فوقالعاده حساسن ونگران ما.شبا پدرشوهرم از روستا میادخونمون میخوابه چون صبحش باید بیاد سرکارش داخل شهر ازهمینجا میره یا اینکه مادرم چندماهی یکبار میاد یکماه اینا پیش ما میمونه.این وسط رفت وآمد خسته ام کرده. هرشب برادرشوهرم ک شغلش داخل شهره موقع برگشت میاد دنبال ما میریم اونجا و آخر شب با پدرشوهرم برمیگردیم.پدرشوهرم سال دیگه بازنشسته میشه دیگه بخاطر کارش هر صبح نمیاد شهر.از طرفی ام دیگه تا کی من بیامو برم خسته ام.ی فکری ب سرم زده ببینید درسته این کارو کنم یا ن
پسرعمو شوهرم تو روستا خونه داره ک میخواد اجاره بده اتفاقا جاییه ک عموهای شوهرم همگی همسایه ان من خیلی دوسشون دارم و باهاشون بهم خوش میگذره.روستاشون مدرسه ام داره.یکی از همکلاسی های زبان انگلیسیش هم اونجاست پس میتونه با اون بیاد و بره و کلاس زبانشم ادامه بده.منم از تنهایی درمیام.چون اینجا ک هستیم همسایه اینا نداریم همش تنهام.بنظرتون برم روستا دوسه سالی؟تا بعدش ببینیم چی پیش میاد
شوهرم خیلی قسط داره مجبوره دوسه سالی زیاد بار ببره فشار بیاره ب خودش چاره ای نداره
از طرفی ام میگم برم روستا هی نگن باید هرروز بیای خونمون خودشون شبا بیان پیشمون ک خیالشون راحت بشه
ولی شایدم بگن دیگه تنها نیستن عامیلا هستن ولمون کنن دیگه
روستاشونم همه امکانات رو داره.پدرشوهرم طبقه بالای خونشون خالیه توی روستا ولی نمیخوام شریک بشم بازم