میخوام ازتون بپرسم من ایا یک عاشقم من از وقتی خودمو شناختم ته دلم به یکی از فامیلامون حس عجیبی داشتم کوچیک که بودم همیشه توی جیبش برام شکلات نگه میداشت تا هر جا کنو میدید بهم میداد قبلا رفت و امد بیشتری داشتیم یادمه بهش میگفتم عمو شکلاتی از من پنج یا شش سال بزرگتره من الان 24 سالمه خلاصه بزرگتر که شدم میرفتیم خونشون من خیلی خجالت میکشیدم دوست داشتم زودتر فرار کنم وارد خونشون که میشدم تپش قلب میگرفتم میدیدم بدجوری حرارت و اتیش اصلا کوره ذوب اهن میشدم براتون سوال شده نسبتش با من چیه ؟ شما فکر کنین یکی از فامیلای دورمون هستن دیگه گذشت من بزرگتر میشدم دلم اینه شده بود از هر کی میدیدم خوشم میومد حتی بازیگرای تلوزیون 😑 اما ته دلم با اون بود شما فکر کنید اسمش عارف خلاصه من بزرگتر شدم بخاطر سخت گیریای مامانم خیلی مذهبی شدم دیگه سالی یک یا دو بار بیشتر نمیدیدمش خونشون نمیرفتم تقریبا یک یا دوسال اصلا ندیدمش خونه ماهم که میومدن مامانم میگفت برو تو اتاق نیا فکر میکردم اره مامانم درست میگه همیشه مامانم خواهراش که الان پزشک و مهندسن رو به من سر کوفت میزد من درس خون نبودم الانم یک دیپلمه هستم دانشگاهم نصفه رفتم ول کردم داشتم میگفتم گلوم پیشش گیر بود دیگه مامانم دید من درس خون نیستم گفت باید ازدواج کنی باورتون نمیشه مامان عارف که فهمید چون کارمند بود یکی از همکاراشو برام فرستاد خاستگاری😔 بدتر اینکه منو نپسندید من احمق بودم این قدر خودمو مذهبی گرفته بودم و مهم تر اینکه نه پدرم موقعیت مالی و اجتماعی انچنانی داشت نه خودم تحصیلات یا زیبایی خاصی داشتم متاسفانه ما فرهنگ های کاملا متفاوتی داشتیم .... ببخشید اگه غلط املایی دارم تند تایپ میکنم
به علاوه ما فاصله طبقاتی زیادی داشتیم اصلاجور نبود ما از هیچ نظر به هم نمیخوردیم خلاصه من 18سالگی ازدواج کردم همسرم خیلی خوبه دوستش دارم اما از فکر اون نمیتونم در بیام هنوزم با دیدنش قلبم میزنه داغ میشم یخ میکنم همیشه سعی میکنم طوری عید لباس بپوشمو تیپ بزنم که تو چشمش باشم الان تازه ازدواج کرده همسرش دختر زیبا و تحصیل کردس خیلی بهم میان واسه پاگشای داماد دعوتمون کردن همسرم نبود متاسفانه برای اولین بار ازش فرار نکردم از نگاهش فرار نکردم موندم خیلی نگاهش کردم بازم بازم احمقانه رفتار کردم فک کنم فهمید خیلی نگاش میکنم دست خودم نبود از اون شب اخرین بار که دیدمش چهار یا پنج ماه گذشته ولی نمیفهمم چرا این لعنتی از ذهنم خارج نمیشه میترسما نکنه حتی با فکرای داغونم خیانت حساب بشه به همسرم وای کلافه ام من هیچ وقت نخواستم که همسر عارف باشم چون ما به هیچ وجه تفاهم خانوادگی ندارن ولی طوری دوستش دارم و تو رویا بهش قکر میکنم که انگار کنارمه از طرفی هم دوست ندارم و نداشتم همسرش باشم حتی اعتماد بنفسشم ندارم که بهش فکر کنم برای لحظه ای جای همسرم بزارم این گفته اسمش چیه عشقه زجر بیچارگیه خیانت فکریه چیه بگین؟؟؟