ببین چشم به هم بزنی بزرگ میزندگیشون
.سر زندگیشون.
منم هفت تا بچه رو تک و تنها بزرگ کردم
باباشون زمانی که باید میبود نبود،
میبردمشون بیرون.پارک .
بازار .سینما .
فیلم میگرفتم میزاشتم براشون.
خونم همیشه شهربازی بود .
اجازه ننمیدادم بهشون بد ببگذرع
باهاشون میشستم عروسک بازی .خاله بازی
با سبد میبردمشون خودشون میبردمشون پارک .کلی بهمون خوش میگذشت..
رروز آزاد میزاشتم براشون در ماه یک بار .
خدا ر و شکر ..با دست خالی و بدون ماشین ..کلی تفریح میکردم باهاشون..
همیشه ام خونم بازار شام بود ..
حالا بیا ببین ..هر کی برا خودش داره زندگیشو میکنه.دیگ اون روزا. تموم شد ...کاش تموم نمیشد..