من پنج سال پیش زندگیم کاملا استقلال خودش رو داشت
درآمدم برای یک هفته دو میلیون بود «پنج سال پیش!!!»
جایی نیاز داشتم برم پدرم بهم اعتماد داشت و فقط کافی بود بهش خبر بدم و برم نه اینکه دو ساعت التماس کنم
هر نوع پوششی با در نظر گرفتن محیطم و مناسب با چیزی که باید باشه داشتم
ارتباطات و دوستیم سرجاش بود
تحصیل میکردم و بهترین معدل رو داشتم
پسرعموم که اومد خواستگاریم بهم اطمینان داد همه اینا قراره سرجاش بمونه تا اینکه بعد یک سال و خرده ای نامزدی ما ازدواج کردیم و اون موقع دیگه هیچی از زندگی گذشته من برام نموند
ترک تحصیل کردم
استقلال مالی دیگه ندارم و باید چشمم به جیب همسرم باشه
هیچ دوستی ندارم و باید با زنهای فامیل که ده سال ازم بزرگترن رفتوآمد کنم
تا سوپری سرکوچه برم باید حتما یکی همراهم باشه چون تنهایی حقش رو ندارم