این گذر عمر رو که میبینم یاد شعر خیام میفتم که از آمدنم گردون رو چه سود وز رفتن من جاه جلالش نفزود وز هیچ کسی دو گوشم نشنفت کین آمدن رفتنم از بهر چه بود وقتی این چرخه تکرار بیهودگی رو میبینم اصلا دلم نمیخاد بچه دار بشم
یدونه هم هست این کوزه که میبنی دستت یاری بود چی بود اونم خوبه شعرش کامل یادم نیست
اونو نمیدونم اما اینو که میخونم غم عالم میریزه تو سرم ابر آمد باز بر سر سبزه گریست بی باده ارغوان نمیباید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست