احساس میکنم بیخود و بی جهت حساس شدم، نمیدونم شما هم روزای قبل عقدتون همینجور شدین یا نه
کلاس اول که خانما واقایون جدا بودن تموم شد، مردا قبل از ما کلاسشون تموم شده بود، نامزدم حوصله کلاسارو نداشت پیش خودش فکر کرد بقیه کلاسارو میپیچونم میرم تو ماشین به کارام میرسم ولش کن. ولی کلاس ما که تموم شد مدرس گفت به اقایون میگیم بیان کنار خانماشون بشینن برای ادامه کلاس ها (نامزدم اصلا نمیدونست کلاس مشترک داریم)
همه آقایون اومدن، همه سالن پر شد ، من تنها بودم🥲
زنگ زدم بهش جواب نداد
چنان بغضم گرفته بود! خودش بهم زنگ زد گفتم بهش باید بیای اینجا عزیزم اومد و نشست کنارم با بیحوصلگی حرفای مدرس رو گوش میداد
به طور کلی نامزدم مرد خوبیه و من هیچوقت حس نکرده بودم تو انتخابم اشتباه کردم، اما اون لحظه اون حس تنهایی، اون غریبی بغضمو دراورده بود
الان بهش فکر میکنم به خودم میخندم ولی اون لحظه به طرز مسخره ای حس میکردم منو دوست نداره
چرا اینجور شدم من🙁