قرار شد بریم بیرون . اون رفت پایین ساختمون تو کوچه گفت میرم تو ماشین رو تمیز کنم تا بیای. منم نیم ساعت بعد با بچه ام رفتم پایین دیدم نیس با ماشین رفته . کفشای پسرمم تو ماشینه تو بغلم نگهش داشتم . خونمونم اسانسور نداره سختمه ۴ طبقه برم بالا . زنگ زدم ببینم کجاس میگه رفتم جایی نیم ساعت دیکه میام . یعنی دوسدارم خفه اش کنم
لابد همیشه اماده شدنت دو ساعت طول میکشه با خودش گفته میرم و برمیگردم
و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت میکشند گریه کردم. دخترهایی که بعدها از خود متنفر میشوند و مثل یک درخت توخالی ، پوستهای بیش نیستند. و عاقبت به روزی میافتند که هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح و جسمشان همان پوسته است، و خودشان نمیدانند چرا زندهاند…