2777
2789
عنوان

همزاد جن

204 بازدید | 23 پست

سلام دوستان میخام یه خاطره براتون تعریف کنم مربوط ب خودمه

داستان برمیگرده به ۶ سال قبل که مجرد بودم بابای من نظامی هستش و رئیس یکی از کلانتری های شیراز هست

اون سال بنا ب دلایلی ب ما گفتن باید از خونه خودتون بلند شید و بیاید داخل خونه ای که دولت بهتون میده خلاصه ما خونه خودمون رو اجاره دادیم و اسباب کشی کردیم و رفتیم تو اون خونه، اون محله ای که بودیم همه همکارای بابام بودن، خونه ای که بهمون دادن یه خونه دو طبقه ویلایی بود که طبقه پایین ما بودیم و بالا یکی از همکارای بابام نه نو ساز بود ن قدیمی تقریبا میشه گفت ۱۰ ۱۵ سال ساخت بود

ولی خونه خیلی بزرگ و زیبایی بود ینی داخلش کلن همه چی نو شده بود و جدید بود، اتاق من جوری بود که درش رو ب روی آشپزخونه باز میشد، تقریبا سه ماهی از اومدنمون می‌گذشت یه شب بابام دیر وقت از سرکاراومد و توی سالن پای تی وی خوابش برده بود، همون روز هم دقیقا اسپلیت اتاق من خراب شده بود و در اتاقم باز گذاشته بودم که باد خنک از سالن بیاد تو اتاق، همینجور که سرم تو گوشیم بود ساعت نزدیکای ۳ شب بود یهو صدای هود از توی آشپزخونه اومد هی خاموش روشن میشد اولش فک کردم بابامه رفتم بیرون دیدم بابام بیچاره از خستگی خوابه عمیقه رفتم توی آشپزخونه دیدم هود هی روشن خاموش میشه گفتم حتما برقش اتصالی کرده رفتم کنتور برق رو زدم باز روشن کردم دیدم اوکی شد برگشتم تو اتاقم تقریبا ی ده دقه ای گذشته بود این بار صدای دکمه های آبسرد کن و یخ ساز یخچال اومد که یکی هی پشت سر هم میزد روشون باز اومدم بیرون دیدم بابام طبق معمول خوابه یکم ترسیده بودم ولی بازم خودمو زدم ب کوچه علی چپ و ربطش دادم ب اتصال برق تا رفتم تو آشپزخونه صداش قط شد، برگشتم تو اتاقم و سعی کردم ب چیزی فکر نکنم و خوابیدم، چن ساعتی بود خوابیده بودم که با صدای مامان بابام از خواب بیدار شدم گوشیمو نگا کردم دیدم ساعت ۶:۳۰ صبحه از اتاق رفتم بیرون دیدم بابام داره صبحونه میخوره بره سرکار یهو بهم گف تو امروز صبح چرا رفتی حموم اسپیکرت داخل حموم رو خاموش نکردی من که بیدار شدم همینجوری اهنگ میخوند،( من ی اسپیکر صورتی کوچولو داشتم گذاشته بودمش توی حموم وقتایی که میرفتم حموم باهاش اهنگ گوش میدادم) گفتم من که حموم نرفتم گف پس چرا اسپیکره روشن بود کف حموم هم خیس بود، اینجا بود که دقیقا انگار ی سطل اب یخ خالی کردن روم و تمام ماجرای دیشب هم براشون تعریف کردم، حس کردم خودشون هم یطوری شدن ولی برای اینکه من نترسم بابام قضیه آشپزخونه رو ربطش داد ب اتصال برق دقیقا همون چیزی که دیشب بار اول ب ذهن خودم رسید و اسپیکر هم گفت شاید قبلا روشن کردی یادت رفته خاموش کنی،

بگید خببببب که بقیش هم براتون تعریف کنم

همشو از قبل اماده کردم نوشتم

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

، خلاصه این گذشت باز ی مدت همه چی آروم بودو تا یه شب که خواب بودم یهو صدای بازو بسته شدن در کمد دیواری اتاقم اومد و پشتش صداهای ترسناک مثل ینفر که دار یچیزیو زمزمه میکنه همه این صداها باهم قاتی شده بود ولی هرچی تقلا میکردم چشامو باز کنم ببینم چیه نمیتونسم انگار بین خواب و بیداری بودم شر شر عرق ازم میریخت حس گرما و خفگی داشتم احساس میکردم بدنم آتیش گرفته صدام بالا نمیومد حتی که بخام داد بزنم نمیدونم چقدر گذشت یهو همه چی آروم شد تونسم چشامو باز کنم با پاهای لرزون رفتم دم در اتاق مامان بابام در زدم مامانم اومد تا درو باز کرد واقعا نفهمیدم چیشد زیر پاهام خالی شد و افتادم و شروع کردم ب گریه کردن مامان بابام هی میگفتن چته چته چرا اقد عرق کردی ولی از شدت گریه نمیتونسم حرفی بزنم وقتی اروم تر شدم براشون تعریف کردم بابام گف بختک بوده نمیخاد بترسی این اتفاق واسه همه میفته گاهی اوقات، از همون روز دیگ  بدبختی ما شروع شد، بدنم بی دلیل کبود میشد بدون هیچ دردی ینی هر صبحی که از خواب بیدار میشدم محال بود ی کبودی روی بدنم نباشه، رفتم دکتر گفتن باید آزمایش بدی آزمایش دادم گفتن هیچ مشکلی نداری

اصلا مث دیوونه ها شده بودم از خورد و خوراک افتاده بودم همش سایه های سیاه میدیدم صداهای عجیب غریب میشنیدم چنان لرز میکردم که با پنج تا پتو هم جوابگو نبود جوری شده بود مامان بابام میومدن پایین تختم تشک مینداختن تو اتاقم میخابیدن تا یه روز عمم اومد خونمون ب مامانم گف باید ببریش دعا نویس دکترو این چیزا جوابگو نیس من یکیو میشناسم بیا ببریمش توی کوزه گری میشینه ( یه محله پایین شهر شیرازه که بیشتر همین دعا نویسا و خلافکارا و این چیزا داخلشن) شیرازیا میدونن کجا میگم، خلاصه همون روز منو بردن پیش دعا نویس، یه خانوم تقریبا ۴۵ ساله بود وقتی نگام کرد و همه چیو براش تعریف کردن گفت همزاد جن داره اونم از نوع بد  باید براش دعا بنویسیم ولی کار من نیس چون خیلی مهارت میخاد اگر نتونی درست بنویسی قویترش میکنی من نمیتونم آدرس ینفرو بهتون میدم یه پیرمرد هس یکی از روستای های اطراف شیراز هست باید برید پیش اون عمم گف خب شماره تلفنش رو بده گف شماره تلفن میدم ولی جواب نمیده باید صبح زود برید در خونش حضوری هرچی زودتر برید بهتره چون خیلی شلوغ میشه و ممکنه نوبتتون نشه هروقت هم رفتید یچیزی براش بگیرید ببرید مثل مرغی گوشتی چیزی چون هزینه ای نمیگیره، خلاصه اومدیم خونه قرار شد فردا صبح زود بریم سراغ اون پیرمرده تقریبا یکساعت باهاش فاصله داشتیم، شب خوابیدیم و ساعت ۵ صبح مامانم بیدارم کرد  توی مسیر یکم وسایل خوراکی هم براش گرفتیم و با بابام و مامانم و عمم رفتیم سمت اون روستا، وقتی رسیدیم از مردم اونجا ادرس کامل رو پرسیدیم رفتیم ولی گفتن تا یکماه نیستش برگشتیم خونه، و باز هم من شبا آرامش نداشتم هرچی میگذشت حال من بدتر میشد و چیزای عجیب غریب تری میدیدم صداهای وحشتناک داری می‌شنیدم اقد جیغ میزدم خودزنی میکردم و گریه میکردم تا از حال میرفتم مامان بابامم پا ب پام گریه میکردن، یه روز بابام گف میخام ببرمتون فیروزآباد حالو هواتون عوض شه( شهرستان بابام اینا)  جمع کردیم و رفتیم که چند روز اونجا بمونیم، خونه مامان بزرگ و بابا بزرگم بودیم، یکی از عموهام با خانواده و یکی از عمه هام هم اونجا بودن همگی دور هم جمع بودن و گرم تعریف من رفتم توی آشپزخونه آب بخورم، یه گردنبند دارم اسم خودمه برا وقتیه که به دنیا اومدم بابام اونو توی بیمارستان داده بهم، گردنمه همیشه، همون گردنبند گردنم بود تا رفتم تو آشپزخونه یهو دونفرو دیدم، یه پیرزن سرتا پا سفید با موهای بلند سفید و یه مرد کوتوله کچل خیلی خیلی زشت، اومدن حمله کردن سمتم همینجور کتکم میزدن هی میگفتن گردنبندو بده منم گریه میکردم میگفتم نمیدم مال خودمه اژ صدای گریه هام  و جیغ زدنام همه جمع شده بودن تو آشپزخونه مامانم میگه ما میدیدیم افتادی دستو پا میزنی همش هی میگی ولم کنید نمیدم مال خودمه ولی چیز دیگه ای نمیدیدیم، خلاصه اومدن از رو زمین بلندم کردن و انگار ی لحظه دوباره روحم برگشت توی بدنم و دیگ واقعا شده بودم یه مرده متحرک ن غذا می‌خوردم ن خواب درستی داشتم، زیر چشام گود رفته بود لاغر شده بودم تیک عصبی گرفته بودم انگار رو ویبره بودم، یه چن روز اونجا موندیم دیگ تا سرویس بهداشتیم باید یکی باهام میومد، گذشت و گذشت که شد یکماه سر تاریخی که بهمون داده بودن باز رفتیم خونه اون پیرمرده، وقتی وارد اتاقش شدم ببین انگار هرچی آرامش توی دنیا بود تزریق شد ب روح من بر خلاف بقیه دعا نویسا که صداهاشون و چهره هاشون ترسناکه و حتی خونه هاشون حس سنگینی ب آدم میده این پیرمرد پراز آرامش بود هم خودش هم خونش، پراز حس امنیت و مهربونی، رفتم سلام کردم و نشسم همه چیو براش تعربف کردیم، گف نگران نباشیا دیگ تموم شد همه کابوسات تموم شد، از امروز دیگ در امانی دیگ هیچی نمیتونه اذیتت کنه، تقریبا دوساعتی اونجا بودیم برام یه چندتا دعا نوشت روی کاغذ یکیش گفت همیشه باهات باشه بقیش هم ب مامانم گف از روی اب رد کن و بهش بده بخوره، هروقتم ب من نیاز داشتین تا وقتی که زندم هر ساعتی هر موقعی خواستین تشریف بیارید چون واقعا از وقتی که دخترت از در وارد شد تا دیدمش فهمیدم چقدر سخت بهش گذشته چقدراذیت شده کلی باهام حرف زد ارومم کرد، یکم وسایل هم براش خریده بودیم با کلی اصرار قبول کرد و اومدیم خونه از همون روز تا الان که ۶ سال میگذره دیگ هیچی نتونسه اذیتم کنه و اون دعایی که بهم داده همیشه باهامه، یه چندبار هم رفتم بهش سر زدم فک کنم اخرین باری که رفتم پارسال بود تا اینکه دیروز فهمیدم به رحمت خدا رفتن و چقد براشون گریه کردم ، واقعا زندگی دوبارمو مدیون ایشونم وگرنه مطمئنم اگر ایشون نبود من دووم نمیاوردم روحشون در آرامش باشه همیشه چون آرامش رو دوباره ب من برگردوندن🥲🥲

واسه منم اتفاق افتاده همچین چیزاییتعریف کردم برای بقیه، اهمیت ندادن منم فراموش کردم😅

برا منم کسی باور نمیکنه ولی اطرافیانم چون با چشای خودشون دیدن حال منو باور میکنن

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز