سلام دوستان میخام یه خاطره براتون تعریف کنم مربوط ب خودمه
داستان برمیگرده به ۶ سال قبل که مجرد بودم بابای من نظامی هستش و رئیس یکی از کلانتری های شیراز هست
اون سال بنا ب دلایلی ب ما گفتن باید از خونه خودتون بلند شید و بیاید داخل خونه ای که دولت بهتون میده خلاصه ما خونه خودمون رو اجاره دادیم و اسباب کشی کردیم و رفتیم تو اون خونه، اون محله ای که بودیم همه همکارای بابام بودن، خونه ای که بهمون دادن یه خونه دو طبقه ویلایی بود که طبقه پایین ما بودیم و بالا یکی از همکارای بابام نه نو ساز بود ن قدیمی تقریبا میشه گفت ۱۰ ۱۵ سال ساخت بود
ولی خونه خیلی بزرگ و زیبایی بود ینی داخلش کلن همه چی نو شده بود و جدید بود، اتاق من جوری بود که درش رو ب روی آشپزخونه باز میشد، تقریبا سه ماهی از اومدنمون میگذشت یه شب بابام دیر وقت از سرکاراومد و توی سالن پای تی وی خوابش برده بود، همون روز هم دقیقا اسپلیت اتاق من خراب شده بود و در اتاقم باز گذاشته بودم که باد خنک از سالن بیاد تو اتاق، همینجور که سرم تو گوشیم بود ساعت نزدیکای ۳ شب بود یهو صدای هود از توی آشپزخونه اومد هی خاموش روشن میشد اولش فک کردم بابامه رفتم بیرون دیدم بابام بیچاره از خستگی خوابه عمیقه رفتم توی آشپزخونه دیدم هود هی روشن خاموش میشه گفتم حتما برقش اتصالی کرده رفتم کنتور برق رو زدم باز روشن کردم دیدم اوکی شد برگشتم تو اتاقم تقریبا ی ده دقه ای گذشته بود این بار صدای دکمه های آبسرد کن و یخ ساز یخچال اومد که یکی هی پشت سر هم میزد روشون باز اومدم بیرون دیدم بابام طبق معمول خوابه یکم ترسیده بودم ولی بازم خودمو زدم ب کوچه علی چپ و ربطش دادم ب اتصال برق تا رفتم تو آشپزخونه صداش قط شد، برگشتم تو اتاقم و سعی کردم ب چیزی فکر نکنم و خوابیدم، چن ساعتی بود خوابیده بودم که با صدای مامان بابام از خواب بیدار شدم گوشیمو نگا کردم دیدم ساعت ۶:۳۰ صبحه از اتاق رفتم بیرون دیدم بابام داره صبحونه میخوره بره سرکار یهو بهم گف تو امروز صبح چرا رفتی حموم اسپیکرت داخل حموم رو خاموش نکردی من که بیدار شدم همینجوری اهنگ میخوند،( من ی اسپیکر صورتی کوچولو داشتم گذاشته بودمش توی حموم وقتایی که میرفتم حموم باهاش اهنگ گوش میدادم) گفتم من که حموم نرفتم گف پس چرا اسپیکره روشن بود کف حموم هم خیس بود، اینجا بود که دقیقا انگار ی سطل اب یخ خالی کردن روم و تمام ماجرای دیشب هم براشون تعریف کردم، حس کردم خودشون هم یطوری شدن ولی برای اینکه من نترسم بابام قضیه آشپزخونه رو ربطش داد ب اتصال برق دقیقا همون چیزی که دیشب بار اول ب ذهن خودم رسید و اسپیکر هم گفت شاید قبلا روشن کردی یادت رفته خاموش کنی،
بگید خببببب که بقیش هم براتون تعریف کنم
همشو از قبل اماده کردم نوشتم