اتفاقا دایی من از همون موقع که ازدواج کرد زنشو گرفت اومدن تو خونه پدربزرگم زندگی میکنن مادربزرگم با این سنش شرت های پریودی زندایی مو میشوره بچه هاشو نگه میدارع اونم فقط میخوره میخوابه یه بار بخاطر خیانتای شوهرش داشت جدا میشد همه جا رفت گفت بخاطر مادرشوهر پدرشوهرم دارم جدا میشم همه مقصر اونان میخوام جدا بشم ازشون
برگشت رفتن خونه اجاره کردن نتونست بچه هارو نگه داره باز اومد خونه مادربزرگم
مادرم همیشه میخواست دخالت کنه گفتم مامان به تو هیچ ربطی ندارع اینارو بندازین بیرون اگه سختتونه ولی هیچوقت دخالت نکنین
داشتن جدا میشدن داییم خودش از زنش ناله میکرد بعد که زنش اومد گفت مادرم راجبت حرف میزد پدرم راجبت حرف میزد
کلا مردا سمت زنشونن هرچقدر هم بد باشن بازم زنشونو دوست دارن
پس دخالت کردن الکیه
من برای داداشم دخالت میکنم میدونی سر چی؟ سر اینکه بخواد زن بگیره هیچوقت نمیزارم دست یه دختر خیایونی رو بگیره که فردا روزش داستان داشته باشیم
فقط سر انتخابش دخالت میکنم وگرنه ازدواج کرد به من هیچ ربطی ندارع نه به من نه به خواهر شوهر مادرشوهرای دیگه